|
درد را از هر سو نوشتم درد بود
|
چه زيباست نوشتن وقتي مي داني او مي خواند چه زيباست سرودن وقتي مي داني او مي شنود و چه زيباست جنون وقتي مي داني او مي بيند
عشقي كه هر روز تازه تر نشود اندك اندك به عادت تبديل ميگردد و رنگ بردگي به خود ميگيرد
من در انتظار لحظه ای خواهم بود که....
لحظه ای که هم آغوش با خاک سرد شوم ![]()
پس بر سنگ قبر من بنویسید که او مدت ها بود که دلش می خواست هم آغوش با مرگ شود